تبلیغات
آسا وبلاگ - کشاورز و ساعت

کشاورز و ساعت

روزی کشاورزی متوجه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است.ساعتی معمولی بود اما با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی همراه بود.



بعد از آنکه در میان علوفه ها بسیار جست و جو کرد و آن را نیافت از گروهی از کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند کمک خواست و وعده داد هر کسی آن را بیابد جایزه ای دریافت کند.



کودکان به محض اینکه موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی علف و یونجه را گشتند اما باز هم ساعت پیدا نشد.کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامه جست و جو ناامید شده بود پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد.کشاورز نگاهی به او انداخت و با خود گفت اندیشید. چرا که نه؟؟؟ به هر حال کودکی صادق به نظر می رسد.کشاورز کودک را به تنهایی درون انبار فرستاد. بعد اندکی کودک در حالی که ساعت را در دست داشت از انبار علوفه بیرون آمد.

کشاورز از طرفی شادمان شد و از طرف دیگر متحیر که چگونه کامیابی و موفقیت از آن این کودک شده است.پس پرسید:چطور موفق شدی در حالی که بقیه کودکان ناکام ماندند؟؟؟پسرک پاسخ داد:من کار زیادی نکردم روی زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تیک تاک ساعت را شنیدم و در همان جهت حرکت کردم و آن را یافتم.

دوستان خوبم!ذهن هم اینگونه است.بهتر از ذهنی که پر مشغله است فکر می کند.پس هر روز اجازه دهید ذهن تان اندکی آرامش یابد و در سکوت کامل قرار گیرد سپس ببینید چقدر با هوشیاری به شما کمک خواهد کرد که زندگی خود را آن طورکه مایلید سر و سامان بخشید و در  کارهایتان به موفقیت برسید.

123.jpg

((دوستان گلم نظر یادتون نره))




ادامه مطلب
[ چهارشنبه 11 شهریور 1394 ] [ ساعت 08 و 47 دقیقه و 17 ثانیه ] [ محمدرضا هدایتی ]